وایکینگها (Vikings) یک مجموعه تلویزیونی کانادایی ـ ایرلندی به سبک درام تاریخی و اکشن است که توسط مایکل هرست نوشته و چند سال پیش از شبکه هیستوری پخش شد. فصل نهایی آن نیز در ۱۰ دی ماه ۱۳۹۹ از شبکه آمازون پخش شد.
……………………………………………
یکی از شخصیتهای این سریال وایکینگی است به نام فلوکی. فلوکی نمونهی کامل یک مؤمن متعصب نسبت به دین و آیین وایکینگهاست. او شخصیتی است که نسبت به دین و خدایان خویش ایمان فراوان دارد و از انجام هر کاری حتی کشتن دیگران، در راه حفظ دین خود ابائی ندارد. فلوکی به تدریج احساس میکند که خدایان با او سخن میگویند و او را مأمور کردهاند تا شماری از وایکینگها را به جزیرهی خالی از سکنه ای ببرد و در آنجا جامعهای آرمانی، به دور از خشونت و بر محور عدالت و مساوات و نیکی ایجاد کند، اما همان شمار اندک مردمانی که او با خویش به جزیرهی مزبور میبرد، در کمال بیرحمی به کشتن یکدیگر میپردازند تا آنجا که فلوکی که کاملاً از تأسیس جامعهی آرمانی مدّ نظرش مأیوس شده است، به سرزمین دیگری میگریزد … سکانس آخر فیلم ـ آنجا که با اوبه (فرزند شاه رگنار) سخن میگویند ـ او کلماتی بسیار پخته میگوید. او به این نتیجه رسیده که شناخت انسان از خدایان بسیار اندک است، او حتی در حقّانیت دینش دچار تردید بسیار عمیقی شده است، فلوکی به این نتیجه رسیده که انسان نباید از طرف خدا/ خدایان سخن بگوید، احساس رسالت و مأموریت او از طرف خدایان نیز توهّمی بیش نبوده است، برتر از همه ـ او که واقعبینانه خودش را به مورچهی کوچکی تشبیه میکند که در کف جنگل در حال جان کندن است ـ حتی طرح پرسشهایی دربارهی خدایان را از سوی انسان، کار درستی نمیداند. شاید به این دلیل که انسانی که در پهنهی بیکرانهی هستی، پی به ناچیزی وجود خویش و دانش خویش از تفسیر آفرینش و اول و آغاز آن برده است، آیا بهتر نیست که سکوت کند؟ دوست دارم دیالوگ بین او و اوبه را در اینجا بیاورم.
………………………………………………………………………………………….
اوبه: نصیحتی داری فلوکی؟
فلوکی: نصیحت … همیشه سنگها را از تو کفشت دربیار … این نصیحت خوبیه.
اوبه: کار خوبی کردیم اومدیم اینجا؟ (اشاره به مهاجرت خود به این سرزمین جدید است).
فلوکی: من در مورد هیچی مطمئن نیستم … دیگه نه
اوبه: خدایان اینجا هستن؟ اونها رو دیدی؟
فلوکی: من رو با این حرفها آزار نده … من رو چه به این حرفها … من یه مورچهام که کف جنگل جون میکنم … فقط برگ بالای سرم رو میبینم. اون برگ من رو کمی از گرمای خورشید راحت میکنه.
اوبه: (الآن) خوشحالی؟
فلوکی میخندد (خندهای تلخ).
اوبه: هنوز خیلی چیزهای دیگر هست که باید بدانیم.
فلوکی: لازم نیست چیزی بدونی … مهم نیست … گذشته رو رها کن … در هر صورت به زودی میمیرم.
اوبه: این آخرشه؟
فلوکی به اوبه نگاه میکند … چیزی نمیگوید … هر دو خیره به خورشید در افق و امواج دریا خیره شدهاند.