در روزگار کنونی که ادیان در بسیاری از جوامع، به ویژه جوامع سنّتی معتقدان فراوانی دارند، کسانی که در این جوامع زندگی میکنند، خواسته یا ناخواسته، هزینههایی را به خاطر باور و اعتقاد بخش اکثریّت جامعه میپردازند. هر کدام از عبارتهای متون مقدّس این ادیان (در اینجا بیشتر از هر دینی مرادم دین اسلام است)، میتواند در زندگی روزمرهی اعضای این جوامع تأثیر فراوانی داشته باشد از جمله آنکه آزادیهایی را از آنان سلب کند، آزادیهای بیشتری به بخشی دیگر از افراد این جوامع ببخشد، احکام فراوانی برای بسیاری از تعاملات افراد آن جوامع با یکدیگر اعمّ از خرید، فروش، ازدواج، طلاق، قرض دادن، وصیّت کردن و مانند آن وضع کند و در زندگی جمعی و فردی آنها جایی، گوشهای و زاویهای باقی نگذارد مگر اینکه این به آنجاها نیز سرک بکشد و حضور خود را اعلام کند. به عنوان نمونه در اسلام موضوعی نیست مگر آنکه حکمی برای آن از قبیل حلیت، حرمت، کراهت، اباحه و مانند آن صادر شده است.
با وجود این، خود این ادیان، همواره دارای قرائتهای مختلفی بودهاند و همان عبارتهای سرنوشتساز متون مقدّس این ادیان ـ که برای قرنها، زندگی پیروان خویش را تحت تأثیر جدّی خود قرار دادهاند ـ به صورت یکسانی فهم و تفسیر نشدهاند. به عنوان مثال قرائت و تفسیر عرفانی آیات قرآن، با قرائت فقهی آن، تفاوت زیادی دارد چنانکه با قرائت کلامی و فلسفی نیز و از این رو است که گاهی از یک متن واحد، چنان تفسیرهای متفاوتی شده است که صد در صد با یکدیگر دارای اختلاف هستند. به عنوان مثال شیخ فریدالدین عطّار، در تذکرة الاولیاء، در حالات بایزید بسطامی آورده است:
پس در راه میشد، کلهی سر یافت بر وی نوشته بود: صُمیٌ بُکمٌ عُمیٌ فهم لایعقلون [بقره: 171] نعرهای بزد و برداشت و بوسه داد و گفت: سر صوفی مینماید، در حقّ محو شده و ناچیز گشته، نه گوش دارد که خطاب لمیزلی بشنود، نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند، نه زفان دارد که ثنای بزرگواری او گوید، نه عقل و دانش دارد که ذرّهای معرفت او بداند، این آیت در شأن اوست (تذکرة الاولیاء، ص213).
این در حالی است که به قول شیخ طوسی، آنچه بیشتر مفسّران مانند ابنعبّاس، حسن، مجاهد، قتاده و ربیع گفتهاند و مختار مفسّران مشهور دیگری چون زجّاج، فرّاء، طبری و رمّانی نیز بوده، آن است که کافران مانند حیوانات «البهائم التی لاتفهم کالإبل و البقر و الغنم» هستند زیرا آنها، آنچه به آنها گفته میشود را نمیفهمند (التبیان فی تفسیر القرآن، ج2، ص77؛ برای تفسیرهای مشابه نک: الکشّاف عن حقائق التنزیل و عیون الأقاویل، ج2، ص255؛ جوامع الجامع، ج1، ص174؛ مجمع البیان، ج1، ص471).
چنین تفسیرهایی مربوط به قرون گذشته نبوده است و همواره در طول تاریخ و تا روزگار ما، تفسیر عرفانی همواره در کنار دیگر تفسیرهای فقهی، کلامی، فلسفی و … از آیات قرآن و کلاً از دین، حضور داشته است و صوفیان و عارفان، همواره قرائت خویش از دین را به مردمان هر دوره و عصری، ارائه دادهاند. به عنوان مثال، سلطانعلیشاه گنابادی (کشته شده در 1327ق) از اقطاب سلسلهی نعمتاللهیه، در تفسیر عرفانی خویش موسوم به بیان السعادة فی مقامات العبادة، فراوان به تأویل عرفانی آیات قرآن پرداخته است. آنچه او از تفسیر و تأویل این آیات دریافته با تفسیری که بسیاری از عالمان دیگر از همان آیات دریافتهاند فاصلهاش از زمین تا آسمان است. به عنوان نمونه او با توجه به این مبنا که وجود انسان دارای مراتب مختلفی است و برای او در هر کدام از مراتبش نمازی متناسب با همان مرتبه وجود دارد به تأویل آیات مربوط به صلات پرداخته است چنانکه در تأویل آیهی «و من أظلم ممّن منع مساجد الله أن یذکر فیها اسمه و سعی فی خرابها» (بقره: 114)، مسجد را به انسان کامل یعنی پیامبر اسلام و امامان شیعه ـ علیهم السلام ـ و نیز به سایر انسانهای کامل تأویل کرده است (بیان السعادة، ج1، ص137).
او همچنین در آیهی 43 سورهی نساء، صلات را به ذکر قلبی ـ که از مشایخ طریقت اخذ میشود ـ تأویل کرده است. این تأویل از اعتقاد به معنای مصطلح ذکر نزد صوفیّه و اخذ آن ـ با آداب و شرایط مخصوص ـ ناشی شده است. همچنین صلات بر شیخ و صاحب اجازهی الهی و نیز بر صورت مثالی صاحب اجازه ـ که در اثر مداومت بر ذکر ـ برای سالک متمثّل می¬شود تأویل شده است (نک: همان، ج2، ص21).
در آیات 6 و 7 سورهی فصّلت نیز، زکات و اخراج مال به طرح و به دور افکندن انانیّت سالک تأویل شده است.
آیهی دیگری که سلطانعلیشاه به تأویل آن پرداخته آیهی 196 سورهی بقره است که در این آیه، اتمام حجّ به ملاقات صوری با امام زمان ـ علیه السلام ـ تفسیر و به ملاقات ملکوتی و تمثّل وجود مثالی امام نزد سالک تأویل شده است (نک: همان، ج1، ص180 ـ 181).
در آیهی 2 سوره¬ی نساء نیز لفظ أیتام به کسانی تأویل شده است که به دلیل مرگ امام ـ که پدر معنوی آنهاست ـ و یا به دلایل دیگر، نمیتوانند امام خود را ببینند. ندیدن نیز خود به نوعی تأویل شده است و دربارهی آن گفته است: یتیم فردی است که به دلیل عدم استعداد در نیل به مقامات عرفانی و یا به دلیل محروم ماندن از فکر مصطلح صوفیّه، وجود مثالی شیخ در صدرش متمثّل نمی¬شود و صورت مثالی او را به چشم بصیرت نمی¬بیند. چنین کسی در نگاه سلطانعلیشاه از امامش منقطع و یتیم است و حقّ چنین یتیمی، مواسات، محبّت و نصیحت است (نک: همان، ج2، ص2).
سخن در درستی یا نادرستی این تأویلات نیست بلکه سخن در این است که چنین قرائتی، همواره به عنوان رقیب قرائتهای دیگر متون مقدّس وجود داشته است و جای خویش را در جذّابترین و پرخوانندهترین آثار مکتوب بشری، به خوبی باز کرده است. آیا مثنوی معنویِ خداوندگار ملاّ جلالالدین رومی از این دست آثار جذّاب نیست و آیا مثنوی مملوّ از این دست تفسیرهای عرفانی آیات قرآنی نیست؟ تا آنجا که برخی از آن به «تفسیر ملاّ محمّد بلخی» یاد کردهاند چنانکه از آیت الله میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی نقل شده است که:
آخوند ملاّ آقای قزوینی (فیلسوف و عارف مشهور و از تلامیذ آخوند نوری) ایّام تعطیل، از جمله ایّام مبارکه¬ی صیام، مثنوی درس می¬داد. او سلطه¬ی عظیم به عرفانیّات داشت. اگر غیر اهل، سرزده وارد مجلس می¬شد، شروع به تفسیر آیه¬ای از آیات قرآن می¬نمود و می¬گفت: ما تفسیر آخوند ملاّ محمّد بلخی تدریس می¬کنیم (شکوه شمس، مقدمه، ص نود و سه).
اینها که گفتیم همه برای آن بود که بگوییم: اکنون و در این روزگار، برخلاف تفسیرهایی چون تفسیر کلامی و فقهی متون مقدّس، که جاذبهی خویش را سخت از دست داده است و از شمار دینداران و دینورزانِ با این رویکرد و نگرش، بسی کاسته شده است، از قضا تفسیر عرفانی دین و دین عرفانی، مشتاقان و علاقمندان بیشتری یافته است و در این روزگار کسادی بازار فقیهان، نباید از کنار این قرائت از دین به سادگی گذشت و از ظرفیتها و جاذبهاش در دینداری افراد جامعه چشم پوشید. اگر قرار به دینداری از نوع عرفانی و یا اصولاً به کنار نهادن دین و بیدینی باشد، گمان نمیکنم هیچ دینداری به دومی رضایت دهد که لایسقط المیسور بالمعسور و ما لایُدرک کُلّه لایُترک کُلّه (عوالی اللئالی، ج4، ص58).
آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید.
این مختصر، مجالی برای چرایی و ذکر علل و اسباب این اتفاق نیست ولی تنها به عنوان یکی از اسباب این معنی، میتوان به اختلاف عظیمی که میان نگاه فقیهان با نگاهی که بسیاری از اخلاقیان، معنویان، حقوقدانان و نیز جمعیتهای مدافع حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق کودکان و حقوق اقلیتهای جنسی، در بسیاری از مسائل وجود دارد اشاره کرد. به عنوان نمونه بسیاری از فقیهان، آیهی 34 سورهی نساء: الرجال قوّامون علی النساء بما فضّل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم … و اللاتی تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فی المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنکم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً إنّ الله کان علیاً کبیراً [: مردان سرپرست زناناند به دليل آنكه خدا برخى از انسانها را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مىكنند … و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاهها از ايشان دورى كنيد و [اگر تأثير نكرد] آنان را بزنید، پس اگر شما را اطاعت كردند [ديگر] بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد كه خدا والاى بزرگ است] را چنین تفسیر کردهاند که این زدن، باید زدنی باشد که به فساد و آسیب به پوست و گوشت نینجامد (نک: المقتعة، ص518). شیخ طوسی و نیز ابنادریس حلّی نیز در این باره قائلاند که این زدن، زدنی به قصد ادب شدن زن است همان گونه که کودکان را به سبب خطاهایشان میزنند! و زدنی نیست که به خونریزی بینجامد! (المبسوط، ج4، ص328؛ السرائر، ج2، ص729). ابنبرّاج نیز ضمن نقل عبارات شیخ طوسی گفته که زدن باید به وسیلهی چوب مسواک باشد و برخی گفتهاند با تازیانه هم ممکن است (المهذّب، ص264). محقّق اردبیلی در تفسیر این زدن قائل است که به این معناست که منجر به قطع شدن گوشت از بدن زن و شکسته شدن استخوان! نباشد (زبدة البیان، ص537). سیّد محمد عاملی مشهور به صاحب مدارک نیز بر آن است که زدن زنان در این مورد، همچون زدن کودکان است زمانی که اشتباهی میکنند! یعنی باید شدید نباشد و منجر به خونریزی نشود! (نهایة المرام، ج1، ص427). محقّق بحرانی نیز این زدن را زدنی دانسته است که تنها سبب درد شود و به آسیب و ضرری در بدن زدن منجرّ نشود (الحدائق الناضرة، ج24، ص618). جالبتر از همهی این آراء آنکه برخی از مفسّران معاصر فرمودهاند اصلاً برخی از زنها هستند که از اینکه آنها را بزنند، خوششان هم میآید و لذّت هم میبرند! (نک: الأمثل، ج3، ص221 ـ 222).
نمونهای دیگر: در حالی که در بند نوزدهم کنوانسیون حقوق کودک، آمده است « كشورهاي طرف كنوانسيون تمام اقدامات قانوني، اجرائي، اجتماعي و آموزشي را در جهت حمايت از كودك در برابر تمام اشكال خشونتهاي جسمي و روحي، آسيبرساني يا سوء استفاده، بيتوجهي يا رفتار سهلانگارانه، بدرفتاري يا استثمار منجمله سوء استفادههاي جنسي در حيني كه كودك تحت مراقبت والدين يا قيّمهاي قانوني يا هر شخص ديگري قرار دارد، به عمل خواهند آورد»، نیز مطابق مادهی 1 بخش 1 همان کنوانسیون، « منظور از كودك، افراد انساني زير 18 سال است مگر اين كه طبق قانون قابل اجراء در مورد كودك، سن بلوغ، كمتر تشخيص داده شود»، برخی از فقیهان، حتی فقیهان معاصر، در کمال صراحت قائلاند که هر نوع لذت و تمتع جنسی از زوجهای که سنّش کمتر از نُه سال باشد و حتی شیرخوار (رضیعه)! جائز است (برای نمونه نک: العروة الوثقی، ج5، ص502؛ مستمسک العروة الوثقی، ج14، ص80؛ هدایة العباد، ج2، ص396).
همچنین در حالی که مطابق کنوانسیون مزبور، « هر يك از افراد [= کودکان] بدون هرگونه تبعيضي از نظر نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقايد سياسي و غيره خاستگاه اجتماعي يا مالي، مال، تولد و يا ساير خصوصيات، در تمام حقوق و آزاديهايي كه در آن كنوانسيونها و اعلاميهها اعلام شده، ذيحقّ ميباشند» مطابق نظر برخی از مشاهیر فقهاءپ امامی، کودکِ پدر و مادر کافری که حتی نزد آنها پرورش نیافته و تحت حضانت آنها نیز نیست، اگر چه کافر نیست ولی برخی از احکام کفر از جمله نجاست! همچنان دربارهی وی جریان دارد (نک: حاشیة مجمع الفائدة و البرهان، ص582).
نمونهی دیگر جایز شمردن فقیهان، کشتن سگ به ویژه سگهای سیاه رنگ است و اینکه سگ سیاه شیطان است! (نک: منتهی المطلب، ج2، ص1009؛ مسالک الافهام، ج11، ص411؛ مجمع الفائدة و البرهان، ج11، ص36؛ نیل الأوطار، ج9، ص2)، نیز کشتن سگها و گربهها اگر مریض باشد به قصد در امان ماندن از بیماری (نک: صراط النجاة، ج2، ص419).
نمونهی دیگر، رویکرد فقیهان با اقسام مصادیق هنر است. میدانیم که در این خوانش از اسلام، به فتوای بسیاری از فقیهان، استماع و گوش سپردن به اقسام موسیقی بدون هیچ گونه استثنائی حرام است، ساختن آلات موسیقی حرام است، نواختن آلات موسیقی حرام است، خرید و فروش آلات موسیقی حرام است، نقّاشی و ترسیم هر موجود جاندار حرام است، ساختن مجسّمه حرام است نیز تمام اقسام رقص حتی به شرط نبودن نامحرم در مجلس! حرام است (برای نمونه نک: المقنعة، ص587؛ شرائع الإسلام، ج2، ص264؛ تحریر الأحکام، ج2، ص260، ج5، ص249؛ کشف اللثام، ج10، ص295؛ مستند الشیعة، ج14، ص129 ـ 134، ج18، ص159، 164؛ کتاب المکاسب، ج2، ص47؛ ارشاد السائل، ص155 ـ 157).
این در حالی است که موسیقی، رقص، نقاشی و مجسمهسازی جزء فاخرترین رشتههای آکادمیک در سراسر جهان میباشند و هزاران نفر از برجستهترین استادان دانشگاه و هنرآموزان در این رشتهها به خلق زیباترین آثار هنری شگفتآور و ماندگار اشتغال دارند و مشهورترین موزههای دنیا، با صرف هزینههای سنگین به نگهداری از چنین آثاری اختصاص یافتهاند و برخی از این رشتهها خود در ارتباطی وثیق و ناگسستنی با هنرهای دیگری چون سینما و تئاتر هستند به صورتی که بدون این هنرها، به ویژه موسیقی، سینما تقریباً معنایی نخواهد داشت. اکنون براساس این رویکرد فقیهان به دین و تفسیر ایشان از متن مقدّس که مثلاً قول الزور در آیهی فاجتنبوا الرجس من الأوثان و اجتنبوا قول الزور (حج: 30) به غناء تفسیر شده است (برای نمونه نک: کتاب الخلاف، ج6، ص306 ـ 307؛ مستند الشیعة، ج14، ص129 ـ 130؛ جواهر الکلام، ج14، ص266)، مثلاً باید تمام کنسرواتوارها که در آنها به تدریس نوازندگی، تئوری موسیقی، آهنگسازی، تاریخ موسیقی، موزیکولوژی و مانند آن اقدام میشود، کارهای خود را تعطیل کنند. همچنین همهی هنرمندانی که در رشتهی رقص در دنیا تحصیل میکنند باید رشتهی خود را به دست فراموشی بسپارند. این در حالی است که بسیاری از دانشگاههای برتر انگلستان، نیز بسیاری از کالجهای رقص نیویورک ـ که پذیرش گرفتن از آنها برای هزاران هنرآموز و هنرجوی جویای نام و نشان و شهرت و افتخار در سراسر دنیا، جزء آرزوهای آنهاست ـ اکنون به تدریس این رشته اشتغال دارند. همچنین بهترین دانشگاههای هنر نقاشی در دنیا یعنی کالج سلطنتی هنر انگلستان، دانشکدهی طراحی رودآیلند، کالج طراحی پارسونز، دانشکدهی هنر لندن و دانشکدهی هنر استنفورد، که محل درس خواندن اسطورههای این فنّ بودهاند و اکنون عضویّت در آنها آرزوی بسیاری از هنرمندان و هنرآموزان است، لابد باید همهی کارها و فعالیّتهای هنری خود را تعطیل کنند! (برای واکنش عمومی در مقابل حذف موسیقی از زندگی و نتایج زیانبخش آن نک: آیینهی نظر: آیتالله العظمی صانعی از نگاه دیگران، ص118).
ارائهی چنین نسخهای از دین از جانب هر طبقهای، نه تنها گویای آن است که آنها تصوّر و درک درست و واقعبینانهای از دنیای امروز ندارند، و نه تنها گویای آن است که تا کجا با فرهنگ اصیل ایران به ویژه ایران پیش از اسلام ـ که موسیقی و خُنیا و خُنیاگری و جشن و رقص و شادی در آن جایگاهی اساسی و مهمّی داشته است ـ بیگانه و ناآشنایند، بلکه برای میلیونها ایرانی و میلیاردها انسانی که در قرن بیست و یکم زندگی میکنند، هرگز نسخهی جالب و باجاذبهای نیست و ابداً قدرت رقابت با فرمهای دیگر زیستن، که در جهان امروز به آنها ارائه داده میشود را نخواهد داشت. این البته لزوماً به این معنی نیست که کسانی که چنین قرائتی از دین را نمیپسندند، خواهان یک زندگی غیراخلاقی، هنجارشکنانه و لجامگسیخته هستند یا علاقمند به حضور هیچ نوع معنویتی در زندگی خویش نمیباشند، بلکه به این معناست که در نظر آنها، دین مزبور و به تعبیر دقیقتر، خوانش فقهی از دین مزبور، نه تنها هیچ طراوت و معنویتی به زندگی آنها نمیبخشد بلکه با معنویت، عواطف انسانی، اخلاق یونیورسال، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق کودکان و حقوق حیوانات در تعارض آشکار است. شاید برخی بگویند اینها مفاهیم و ارزشهایی هستند که در یکی، دو قرن اخیر رواج پیدا کردهاند و جستن آنها در میان متون مقدّسی که از زمان ظهور آنها بیش از هزار سال میگذرد چندان منطقی نیست، ولی صوفیان نشان دادهاند که از دیرباز، با شعر و موسیقی عهدی ناگسستنی داشتهاند، رقص و سماع، عملی برای ابراز متعالیترین حالات روحی آنها و تخلیهی بار گران ناشی از فشار واردات الهیهای بوده که جسم و قلب آنها، توان کشیدن آن را نداشت، آوای رباب که به فرمودهی مولانا جلالالدین، آوازش «صرير باب بهشت است که ما مي شنويم » (شکوه شمس، ص269) و دف و نای و برخی دیگر از آلات موسیقی، همیشه در مجالس آنها شنیده میشده، دَرِ خانقاهشان به روی مسلم و کافر و صوفی و غیرصوفی بازبوده چنانکه از شیخ ابوالحسن خرقانی نقل شده است که چهل سال است تا نان نپختم و هیچ نساختم مگر برای مهمان و ما در آن طعام، طُفیل بودیم (تذکرة الأولیاء، ص743)، این خانقاهها در طول تاریخ، ملجأ و پناهگاهی برای آوارگان و گرسنگان بود و در شرایط سخت اقتصادی روزگاران گذشته، گاهی روزانه چند هزار نفر را اطعام میکرد (نک: تاریخ حبیب السیر، ج4، ص418؛ تاریخ ایران: دوره ی صفویان، ص10).
صوفیان همچنین با عالم و آدم سر مهربانی و شفقتورزی داشتند و با همه در صلح کل بودند چنانکه از شیخ ابوالحسن خرقانی نقل شده است که عالِم بامداد برخیزد، طلبِ زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتیِ زهد کند و بوالحسن دربند آن بوَد که سُروری به دل برادری رساند (تذکرة الأولیاء، ص708). همچنین در مقابل جایز شمردن کشتن سگ که در منابع فقهی، پیش از این به آن اشاره شد، میتوان به رفتار صوفیان با این جانور اشاره کرد. فریدالدین عطار در حالات بایزید بسطامی آورده است:
یک روز میگذشت، با جماعتی در تنگنای راهی افتاد و سگی میآمد. بایزید بازگشت و راه بر سگ ایثار کرد تا سگ را باز نیاید بازگشت. مگر این خاطر به طریق انکار بر مریدی بگذشت که حقّ تعالی آدمی را مکرّم گردانیده است و بایزید سلطان العارفین است، با این همه پایگاه و جماعتی مریدان، راه را بر سگی ایثار کند و بازگردد! این چگونه بود؟ شیخ گفت: ای جوانمرد! این سگ با زفان حال با بایزید گفت: در سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمده است؟ و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افکندند؟ این اندیشه بر سر ما درآمد، راه بر او ایثار کردم (تذکرة الأولیاء، ص221).
و هم در حالات ابوالقاسم نصرآبادی آمده است:
او چهل بار حج به جا آورده بود بر توکل. مگر روزی در مکه سگی دید گرسنه و تشنه و ضعیف گشته و شیخ چیزی نداشت که به وی دهد. گفت که: که میخرد چهل حج به یک نان؟ یکی بیامد و آن چهل حج را بخرید به یک نان و گواه برگرفت و شیخ آن نان به سگ داد (همان، ص819).
و نیز عطار در حالات حکیم محمد بن علی ترمذی آورده است:
او کلبهای داشت در همهی دنیا. چون از سفر حجاز بازآمد، سگی در آن کلبه بچه نهاده بود … شیخ نخواست که او را بیرون کند. هشتاد بار میرفت و میآمد تا باشد که سگ به اختیار خود آن بچگان را بیرون بَرَد (همان، ص556).
منابع دیگر و نیز کتب تراجم و طبقات صوفیان پُر است از مدارا و رحم و شفقت آنها با جملهی جانداران و جانوران و از آن جمله سگان!
به هر روی میتوان بر قرائت فقیهان از دین پای فشرد، قرائت عرفانی صوفیان را نپذیرفت، همهی ایشان را ضالّ و مضلّ دانست، برخی از آنها را جزء اعیان نجسه به شمار آورد (نک: العروة الوثقی، ج1، ص145 ـ 146)، کتابهایشان چون مثنوی مولانا را با انبر برداشت، نیز اگر روزگار یاری کرد، چون آقا محمدعلی بهبهانی آنها را کشت و به لقب صوفیکُش مفتخر گشت (نک: فقهای نامدار شیعه، ص280). نیز میتوان قرائت عرفانی از دین را پاس داشت و از سیره و روش آنها که بسیار به هنجارها و ارزشهای دنیای مُدرن، نزدیک است و سبب همدلی و مؤالفت با مردمان جهان امروز میشود بهرهها گرفت و آن را اسباب اقبال مردم به دین و جوهرهی آن و نرفتن اصل آن به محاق قرار داد.
********************************
کتاب حاضر ـ با وجود کاستیهایی که در آن میبینم و نقدهای بسیار جدّی که بر آن وارد است ـ کوششی است برای معرّفی عارف و شاعر مشهور، امیرخسرو دهلوی، از فارسیگویان و فارسینویسان بزرگ هند در سدهی هفتم و هشتم که سبک زندگیاش، اسلامی صوفیانه را به ما ارائه میدهد. او که از کودکی به نظامالدین اولیاء از مشهورترین صوفیان هندوستان، علاقهمند بود و چون به سن بلوغ رسید، دست ارادت به این عارف چشتی داد و چندی بعد زمانی که بیست ساله بود از دست وی خرقه پوشید و در پیشگاه او قرب تمام داشت و علاقه و عشقش به مرشدش به قدری بود که زمانی که شنید او وفات یافته است، مجاور قبر مرشد خود گردید، هرچه داشت، به مستمندان بخشید و پس از چند ماه درگذشت و در جوار تربت نظامالدین اولیاء به خاک سپرده شد (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل دِهْلَوی، امیر خسرو)، با این همه در طول حیاتش با هنر عقدی ناگسستنی داشت و بند بند وجودش با شعر و موسیقی و ساز و آواز و نغمه و ترانه پیوند خورده بود، در علم موسیقی وقوف تمام داشت، در خوانندگی مسابقه داد، در قوالی قاعدهای مخصوص ـ که به «مفتاح السماع» مشهور است پدید آورد ـ در موسیقی تصنیفها ساخت و به گفتهی برخی به جایی رسید که به لقب نائک/نائیک از بزرگترین القاب موسیقی آن دوره نائل آمد (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل دِهْلَوی، امیر خسرو).
این حیات هنری و این پیوند با زیبایی، چیزی است که تحفهی قرائت صوفیانه از دین به جهان انسانها و انسانهای جهان است. در این خوانش از اسلام است که میتوان میان تعبّد و بندگی و اشتغال به ذکر و فکر و صمت و جوع و سهر و عزلت، با ساز و آواز و شعر و موسیقی و سماع جمع کرد و خدا را عاشق شد و به دوستی گرفت و خواند:
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست/ درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم/ ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
صوفیان این گونه خدا را پرستیدند و در طول تاریخ، سرچشمهی معنازایی به زندگی و معنویت بخشی به زندگی هزاران تن شدند، دیگران از شاه و وزیر و فقیه و قاضی و مفتی تا عوامّ الناس، به آنها معتقد شدند، آنها نیز معتقدان به خود را دیگرگون کردند، سالک مجذوب و مجذوب سالک ساختند، خدا را « یار» خویش خوانند و خواندند:
میگفتم یار و میندانستم کیست/ میگفتم عشق و میندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود/ ور عشق اینست چون توان بی او زیست
در فراقش شعرها گفتند و این شعرها، بر روی منبر خواندند و خود و جمعی را آتش زدند تا آنجا که بیاختیار پا بر زمین میکوبیدند و دست برمیافشانند و چرخ میزنند و سماع میکردند. آنها با خویش و بیگانه و دوست و دشمن و مسلمان و گبر و یهود و نصاری، صلح کل کردند و در طول تاریخ آموزگار اخلاق و فرزانگی و آموزههایی چون توکّل و تسلیم و رضا و قناعت و زهد و پارسایی به دیگران شدند.
من فکر میکنم امروز نیز، در این بحران بیمعنایی و طوفان بیایمانی، نیاز داریم به مردم بگوییم که میتوان زندگی دیندارانه و شریعتمدارانهای داشت، در عین حال اهل هنر و شعر و موسیقی و رباب و سهتار و ساز و آواز نیز بود و اینها را گناه ندانست و معصیت نشمرد، همچون امیرخسرو دهلوی که هم اهل صرف، نحو، فلسفه، تصوف، اخلاق و مذهب بود و هم سر بر قدم مشایخ عرفان نهاد و از دست آنها خرقه گرفت و هزاران بیت در توحید خدا سرود و هم در موسیقی تصنیفات دلپذیر ترتیب داد که تا قرن یازدهم در میان نغمهسنجان هند بر زبانها بود و به مردم از استماع آن نغمات، ذوقها دست میداد، هم پردهها و نغماتی ابداع کرد و هم چندین آهنگ هندی و فارسی ساخت (نک: دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل دِهْلَوی، امیر خسرو). این که میگویم اینها را گناه ندانست و معصیت نشمرد، نه از سر بیدانشی و فقه ندانستن و درس نخواندن است، که من نیز این درسها را خواندهام و روزگاری طولانی، رضای خدا را در دوری از همهی اینها میجستم و خود را از دنیایی از لطف و زیبایی محروم ساخته بودم، بلکه میبینم که برخی از فقیهان و بلکه مراجع تقلید معاصر نیز به همین نتیجه رسیده و با صراحت به حلیت موسیقیهایی که محتوای باطل نداشته باشد فتوی دادهاند (نک: فقیه نواندیش، ص220 ـ 221؛ آیینهی نظر: آیتالله العظمی صانعی از نگاه دیگران، ص117 ـ 118) چنانکه از شیخ اجازهام و استادم، آیتالله میرزا هادی معرفت ـ که رضوان الهی بر او باد ـ شنیدم که حرمت موسیقی را به سبب اجرای آن در روزگاران قدیم، در دربار حکّام و شاهان، توسّط کنیزان خواننده و نوازندهای میدانست که رفتارها و حرکات و پوششهای اغواگر و مهیّج داشتند و از آنجا که نفس اجرای موسیقی با حضور آنها ملازمه داشت، قائل بود که حرمت نیز به موسیقی تعلّق گرفته است ولی نفس استماع موسیقی را در صورتی که اجرایش بدون حضور مغنّیهها ممکن باشد ـ که امروزه به برکت تکنولوژی ممکن است و بلکه از زمان اختراع و رواج گرامافون ممکن شده است ـ حرام نمیشمرد. نیز به یاد دارم که استاد دیگرم و شیخ اجازهام آیتالله سیّد مرتضی نجومی کرمانشاهی ـ که رضوان الهی بر او باد ـ در عین آنکه سخت متشرّع و اهل زهد و ورع بود و شاگرد فقیهان فحلی چون میرزا علی آقا فلسفی، سیّد عبدالاعلی سبزواری، سیّد محمد روحانی، سیّد علی بهشتی مازندرانی، سیّد احمد اشکوری نجفی، سیّد محسن حکیم، سیّد عبدالهادی شیرازی، سیّد ابوالقاسم خویی و میرزا باقر زنجانی بود، به موسیقی فاخر بها میداد و به آن گوش میسپرد، با اهل هنر حشر و نشر داشت. ناگفته نماند که او نیز از آن دسته نازنین نادر روزگار بود که در کنار درس و بحث، پیوسته به مشق و تمرین و تکرار انواع خط از جمله نسخ، ثلث، نستعلیق، شکسته، کوفی، دیوانی، رقاع و همچنین مینیاتور، تذهیب، صحافی و کاغذ سازی مشغول بود و در این فنون از سرآمدان و استادان عصر خویش بود.
کلام آخر آنکه ساز و آواز، خواندن و نواختن، شعر و تصنیف و نغمه، همگی نمونهها و مصداقهایی از جمال و زیبایی و تجلّی آن ذاتیاند که عین جمال و زیبایی مطلق است و به عبارت عارف مشهور، مُحییالدین ابنعربی، جمال عرضی در مقابل جمال مطلق یعنی خداوند متعالاند (نک: الفتوحات المکیة، ج4، ص269) و مگر نه آنکه ما در دعاها و مناجاتهای خویش، زیباترین تجلّیات جمالی او را، در درگاه وی وسیله و شفیع خویش قرار میدهیم که أللهم إنی أسئلک من جمالک بأجمله و کلّ جمالک جمیل، أللهم إنی أسئلک بجمالک کلّه (مصباح المتهجد، ص76؛ بحار الأنوار، ج94، ص37).
شهرام صحرائی کرمانشاهی، تهران، دوم فروردین 1400 خورشیدی
منابع:
قرآن کریم
دائرة المعارف بزرگ اسلامی